ارگشهــــــر
وبلاگ تخصصی معماری و شهرسازی
جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴
بعضی وقتا با دیدن بعضی مطالب روی در و دیوار یا روزنامه ها آدم میمونه چه واکنشی نشون بده! بخنده یا ...:

                                                

ارسال شده توسط امیرحسین دهقانی در ساعت ۶:۲۳ ب.ظ |

جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴

چند وقت پیش برای تعمیر دستگاه علف چین باغ به فروشگاه و تعمیرگاهی رفتم که صاحبش جوانک ساده و اهل یکی از روستاهای اطراف سمیرم بود. روی دیوار این نوشته توجهم رو  جلب کرد:

              

 وقتی باهاش صحبت کردم دیدم تعصبش به حفظ محیط زیست واقعی و اطلاعاتش دقیق و به روزه! گفت مدتهاست از فروش سموم کشاورزی دست کشیده و معتقده این سموم به محیط زیست زیان میرسونه...

ارسال شده توسط امیرحسین دهقانی در ساعت ۹:۱۶ ب.ظ |

شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴

                            

   باز سال، نو شد... اما براي من امسال غير قابل باورترين نوروز بود. از ماهها پيش زماني كه متوجه شديم بابا به سرطان مبتلاست همه زندگي به هم ريخت، تا لحظات آخر نميتونستم بپذيرم كه سرطان ميتونه به قويترين مردي كه در تمام عمرم ديدم غلبه كنه... اما چنين شد... و من نه تنها پدر كه برادر، دوست و معلم خوبم رو از دست دادم. هيچ پدر و پسري رو نديدم كه مثه ما اينقدر به هم نزديك باشن، اونقدر بين ما احساس و مهر وجود داشت كه هيچ وقت نميتونستيم حتي براي چند ساعت دوري هم رو تحمل كنيم... يه موقعهايي كه كار مزرعه سبك تر بود بابا از خونه بيرون نميرفت ، لباس پوشيده يا توي حياط يا توي هال روي مبلها منتظر اومدن من مينشست تا من از اداره برسم، چند دقيقه با هم حرف بزنيم و بعدا بره. وقتی میرسیدم باهم دست میدادیم! مثه دوتا دوست! یه وقتایی هم موقع دست دادن همو میبوسیدیم! مثه دوتا برادر! و بعضی وقتا احساس میکردم نیاز دارم دستشو ببوسم! مثه یه پدر با ابهت!... يه وقتايي كه كمي اومدنم طول ميكشيد و بابا ميرفت بيرون، تو خيابونِ نزديك خونه ميديدمش كه با جيپش داره ميره انگار جونم بود كه داشت ميرفت... تاسف میخوردم چرا زودتر نرسیدم. میدونستم اینکه حالا داره میره یعنی منتظر من بوده! بعضی وقتام زنگ میزد میگفت کجایی؟ میای ببینمت؟ میخوام برم باغ کار دارم... وقتايي كه كمي اومدنش طول ميكشيد به محض اينكه صداي زنگش ميومد تا باز كردن در راه نميرفتم! ميدويدم ... موقعی که باید برای دانشگاه میومدم تهران ساعت 12 شب من رو میرسوند ترمینال. موقعی که ازش خداحافظی میکردم براش آیةالکرسی میخوندم و به خواهرم اس ام اس میدادم تا بابا رسید خونه بهم خبر بده. از اونطرف اونم سفارش میکرد میگفت گوشی رو بالای سرم میذارم تا رسیدی خبر بده... بعضی وقتا میگفت تموم شبایی که من راهی تهران میشدم تا صبح خوابش نمیبرده تا من زنگ بزنم...اما به هر حال تقدير و خواست خدا چيز ديگه اي بود و ما امسال سال رو بدون بابا شروع كرديم. با اينحال همين امروز بعد از برگشتن از سر خاكش خواب بابا رو ديدم... با همديگه سوار جيپش بوديم و همون حرفايي كه وقتي دو به دو بيرون ميرفتيم به هم ميزديم. همونطور كه رو صندلي كنارش نشسته بودم دوبار از پهلو بغلش كردم و گريه كردم. تو خواب خدا رو شكر ميكردم كه ميتونم بغلش كنم! و آخرين حرفي كه با خنده بهم زد اين بود: مديون مني اگه من مُردم برام گريه كني....

    بخاطر شرايط سخت بيماري بابا و شرايط بعد فوتش چند ماه دل و دماغ سر زدن به وبلاگ رو نداشتم. بعضی لطف کرده بودن و کامنت گذاشته بودن و من جواب ندادم. ازشون معذرت میخوام... اميدوارم امسال بيشتر از اون كه خبراي بد بشنويم خبرايي از تولد و عروسي و ... بشنويم.

     سال نوي همه مبارك...

ارسال شده توسط امیرحسین دهقانی در ساعت ۱۰:۳۲ ب.ظ |